تبليغاتX
  شب های پر ستاره ی من

نمی دونم اجازه دارم دوباره بهت بگم عزیزم یا نه باورت نمی شه چقدر دلم برات تنگ شده درست برعکس تو نمی دونی چقدر برام سخته ازت جدا بشم  خیلی سخته برام ای کاش شروع نمی کردم من...همیشه دوست داشتم اینو خودت خوب می دونی با تو که بودم روزای خوبی داشتم ولی بی تو نمی دونم می تونم تحمل کنم یا نه برام خیلی سخته ازت جدا بشم ولی چاره ای نیست دیگه همه چیز تمومه این اخرین پست منه اون جوری که می نویسم بخونش اینا رو با اشک چشمم برات می نویسم  نمی دونم چی کار کنم که بتونم فقط یه ذره فراموشت کنم چشمات هنوزم جلو چشممه دلم برات خیلی تنگ می شه برا صدات... برا چشمات....برای بوسه هات  همیشه ادم تو زندگیش حسرت خیلی چیزا رو می خوره  منم خیلی حسرت خوردم حسرت اینو خوردم که کاش بیشتر باهام بودی کاش یه بار می شد بغلت کنم کاش یه بار می شد ببینمت کاش یه بار فقط یه بار...دیگه نمی تونم چیزی بنویسم چون گریه امونم نمی ده بهترینم با همه ی وجودم دوست دارم یه شعر رو برای اولین بار برات نوشتم وبرای اخرین بار می نویسم:

 

سکوت را با خیالت دوست دارم  

شب را در انتظارت دوست دارم

ای تنها دلیل زنده بودن

تو را با بوسه هایت دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 توسط ماهک |

همه ی ادما عاشق می شن... همه ی ادما تنها می شن...یعنی ادما خودشون تنها نمی شن اونا رو تنها می ذارن فرقی نمی کنه که کدوم می رن مهم اینه که می رن با کوله باری از خاطره با کوله باری از عشق .البته اگه عشقی باشه .می گن مقصد عشق زمینی رسیدن به خداست من به این کاملا اعتقاد دارم چون خودم کم کم دارم بهش می رسم درسته عشق من یه خیال بود تو خیالم باهاش بودم اگه تو واقعیتم باهاش بودم  کسی حرفمو باور نمی کرد عشق من هر چی که بود درسته یه یه طرفه بود ولی پوچ نبود عشق من واقعی بود چون من با اون به مقصد رسیدم چه حس وحال قشنگی بود ولی تو...همه ی زندگیمو بی ریخت کردی نه این که بگم با اومدنت نه... با رفتنت هم نه...بلکه با ادعات!!! من از اولش داشتم یه جوری رفتار می کردم که اگه یه موقع رفتی نشکنم  حتی اون دوست دارم هم بهت نمی گفتم ولی تو می گفتی خیلی خشک و بی احساسی به خاطر خوشحال کردن تو مجبور شدم همه ی افکارمو زیر پام بذارم وله کنم این شاید بزرگترین اشتباه تو بود وبزرگترین اشتباه من این بود که باور کردم که....ولی افسوس که الان خیلی دیره خیلی دیره واسه این که دوست نداشته باشم  خیلی دیره واسه این که راحت ازت بگذرم  خیلی دیره برای پشیمونی...قبلا فکر می کردم چرا ادما یی که همدیگر رو دوست دارن نمی تونن پیش هم باشن؟شاید دلیلش این باشه که تا وقتی پیش عشق زمینی هستی هیچ وقت به عشق اسمونی  فکر نمی کنی و وقتی ازش دور می شی وقتی می بینی طاقت نداری وقتی می بینی داری می شکنی ،داری می بٌری تازه یادت می افته که اره باید برم سراغش از تو صندوقچه ی خاک خورده ی قلبم بیارمش بیرون و دوباره از نو ...همیشه دوست داشتم یکی منو اندازه ی مجنون دوست داشت که به خاطر دیدنم  مثل مجنون از دندوناش می گذشت ...همیشه دوست داشتم یکی مثل فرهاد دوسم داشت که به خاطر من از حاضر بود از جونش بگذره ...کاش یکی مثل خودم دوسم داشت که....

خب عزیزم قصه ی من و تو هم به پایان رسید برای من خیلی وقته همه چی تموم شده انقدر به خاطرت گریه کردم که دیگه ازت بدم می اد...من امروز قلب شکسته م رو با دستای خودم خاک کردم دیگه اونی که تو رو دوست داشت مرد  تو با دستای خودت خاکش کردی می خواستم هیچ وقت نبخشمت ولی به خاطر دوستی مون می بخشمت ولی هرگز تا قیام قیامت به خاطر دو جمله ای که بهم گفتی نمی بخشمت هرگز

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:1 توسط ماهک |

امشب دلم گرفته... می رم کنار دریا تا کمی باهاش درد و دل کنم .پاهامو می زنم به اب....اخ که

 

چقدر سرده...چقدر سرده بی تو بودن... تنم بی تو یخ زده.کاش اینجا بودی و محکم مرا در اغوش می

 

گرفتی کاش بودی شاید خنده دار باشه ولی من به ماهی ها حسودی می کنم می دونی چرا؟ چون ازادند که

 

هر جور می خوان باهم باشن باهم شنا کنن باهم بخندن ولی من مثل یه پرنده ی کوچولو اسیر یه قفس طلایی

 

ام نه می تونم برم بیرون و نه می تونم تو ی اون قفس زندگی کنم از بس خودمو زدم به دیوارای قفس

 

خسته شدم....

 

خیلی خسته شدم دیگه توان اینو ندارم که بلند بشم و اب بخورم پرهام همه زخمی شدن چشمام از بس که

 

گریه کردم دیگه خشک شدن اه...صدای اواز من غمناک شده روحم خیلی خسته و افسرده شده دلم می

 

خواست تو این شب تنهایی همدمم بودی ولی نیستی و نخواهی بود دیگه قصه ی من و تو تموم شده به قول

 

خودت دفترش بسته شده  ولی دلت نسوزه که نتونستی با خودکارت یه یادگاری رو دفترم بنویسی  چون

 

دیگه من دفتر خاطراتمو خیلی وقته بستم از وقتی که احساس کردم نفسات سنگین شدن از وقتی که باهام

 

غریبه شدی از وقتی که اینقدر گریه کردم تا دلم خشکید دیگه دلم بارونی نیست چون تو باحرارت  جمله هات

 

خشکش کردی هیچ وقت اون لحن حرف زدنت یادم نمی ره بد جوری شکستی منو یه جوری که دیگه

 

نتونستم رو پاهام بایستم الانم ادعای اینو دارم که روی پاهام راه می رم وگرنه هنوز روی زمینم ....حرفای

 

من شاید هیچ وقت برا کسی جالب نبوده باشه  ولی مهم نیست چون دل خودمه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:21 توسط ماهک |

به چشمانم نگاه کن تا دریابی که من

 

تو را به وسعت اسمان ها

 

به وسعت دریا ها

 

به خاطر دو چشم بارانی

 

به احترام پاهای خسته

 

لب های بسته،چشمان خسته

 

به پاس یک دل شکسته

 

یک دل ابری

 

یک گل پر پر شده ی عشق

 

دوست دارم!

 

مرا دریاب که چگونه در کاخ غرور و خودخواهی تو اسیرم

 

تا کی این حصار سرد خودخواهی تو مرا در بند نگه می دارد نمی دانم

 

اما می دانم....

 

می دانم که تا ابد در قلب من خواهی ماند

 

وتنها ستاره ی  درخشان شب های پر ستاره ی ماهک خواهی بود

 

بهترینم دوستت دارم

 

امشب دلم هوای تو دارد نمی گویم به امید دیدار چون امیدی به دیدار دوباره ی من و تو نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:46 توسط ماهک |

عشق صدای فاصله هاست....

عشق تنها واژه ای که هم دوسش دارم ، هم ازش متنفرم؟!!!

دوسش دارم  چون  ازش خاطره دارم.ازش متنفرم چون درد جدایی خیلی سخته ولی سخت تر از اون

اینه که کسی رو که با تموم وجودت دوسش داری ندونه که دوسش داری!

ندونه و نخواد بدونه. ازش متنفرم می دونی چرا؟ چون خیلی سخته که جلوی چشمات ببینی که چشم

تو چشم یکی دیگه دوخته و بهش می گه دوستت دارم!

شاید اصلا به ریخت وقیافه ی من نیاد که عاشق باشم. خودمم فکر نمی کردم که باشم تا این که

یه شب که داشتم ستاره ها رو می شمردم یاد اون افتادم دوباره روز از نو و روزی از نو رفتم تو رویا

با خودم فکر کردم کاش می شد رویاها همیشه رویا بمونن. بعد یاد یه حرفی افتادم که نمی دونم از کی

شنیده بودم می گفت:عشق واقعی عشقیه که تو رو به معبودت برسونه و عاشق واقعی کسی هست

که جز خوشبختی معشوقش  به چیزی فکر نکنه به خاطر خودش معشوقش رو ازار نده.

خیلی طول کشید تا فراموش کنم که یه روزی یکی بود که عاشقش بودم عشقم شاید به نظر خیلی ها

مسخره وخنده دار بیاد ولی هر چی که هست برا من مقدسه تا ابد فراموش نخواهم کرد.

سعی کردم فراموش کنم که عشقی داشتم چون هر چی باشه اون مال یکی دیگه هست نه مال من!!

ولی الان یکی رو دوست دارم که نمی دونم دوست داشتن منو پای چی میذاره ولی امیدوارم یه روزی

بدونه که من واقعا دوسش داشتم 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:25 توسط ماهک |

 

 

هنوزم دوست دارم ... هنوزم دلم برات تنگ می شه....هنوزم دوست دارم سرمو رو شونه هات بذارم

 

هنوزم می خوام  گل خوب بوسه رو از اون لبای نازت بچینم .... هنوزم دلم می خواد مهمون اغوش

 

گرمت باشم.. . هنوزم صدای نازت مثل یه شال پیچیده دور شونه ی من. هنوزم ارزو دارم برگردی

 

هنوزم می خوام بغلت کنم، نازت کنم ،نوازشت کنم پس چرا اینقدر بی مهری می کنی وسری بهم نمیزنی

 

بیا عزیزم بیا که چشم انتظارم ..... بیا که چشم به راهم  فقط یه بار بغلم کن ،یه بار نوازشم کن

 

بیا و یه بار دیگه تجدید عهد کن بیا و بگو که هنوزم دوستم داری؟!!!!!!!

  رفتی ولی اینو بدون هر جا باشی دوست دارم!!

.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:48 توسط ماهک |

خیلی سخته...

 

کسی رو که با تموم وجودت دوستش داری با یکی دیگه ببینی

 

خیلی سخته....

 

تو چشمات خیره بشه ولی ندونه دوسش داری

 

خیلی سخته....

 

بهت لبخند بزنه ولی بایکی دیگه بخنده

 

خیلی سخته....

 

جلوی چشمای تو به یکی دیگه بگه دوست دارم!

 

خیلی سخته....

 

با چشمات خرد شدن قلبتو ببینی وبا گوشات صدای شکستنشو بشنوی!

 

خیلی سخته.....

 

ببینی لب رو لبای یکی دیگه گذاشته

 

خیلی سخته...

 

که بدونی اصلا تو قلبش جایی برا تو نیست

 

خیلی سخته که با اون باشی ولی سخت از اون می دونی چیه؟اینه که ازش دور باشی!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:29 توسط ماهک |

 

آخرین روز وداع گریه کردم بی صدا

 

 حیفم اومد تو رو بسپرمت دست خدا

 

اگه با رفتن تو زندگی تموم بشه

 

تو نباشی می دونم عمر من حروم می شه

 

همیشه وقتی دلم می گرفت با بوسه هات آروم می شدم ولی حالا که رفتی

 

چه جوری  ،با کدوم بوسه آروم بشم، حالا سرم رو روی چه شونه ای بذارم

 

امروز که رفتی می فهمم که چقدر دوست داشتم

 

ولی نمی دونم چرا امروز هر چی از لبای سرخت گل بوسه رو می چیدم

 

دلم آروم نمی شد

 

هر چقدر بیشتر می بوسیدمت عطشم بیشتر می شد

 

                بابک  جونم خیلی دوست دارم

 ******************************************************

سرگذشت عشق

 

در زمان های بسیار قدیم،وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع

 

شدند،خسته تر و کسل تر از همیشه.اگهان زکاوت ایستادو گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثلا" قایم باشک.

 

همه از این پیشنها د شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم می گذارم.و از آنجایی که هیچ کس نمی

 

خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند او چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد.

 

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک... دو... سه...

 

 

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 

لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد

 

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد

 

اصالت در میان ابر ها مخفی شد

 

هوس به مرکز زمین رفت

 

دروغ گفت تبه زیر سنگ می روم ولی به ته دریا رفت

 

طمع در کیسه ای که خودش دوخته شد مخفی شد.

 

 

و دیوانگی مشغول شمردن بود:هفتاد و نه... هشتاد... هشتاد و یک... و همه پنهان شده بودند بجز عشق که

 

همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق

 

مشکل است.

 

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نود و پنج... نود پ شش... نود و هفت...هنگامی که دیوانگی

 

به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: "دارم میام،دارم میام..."

 

 

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.

 

لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان بود. دروغ در ته دریاچه و هوس در مرکز زمین    یکی یکی  همه

 

را پیدا کرد.

 

به جز عشق

 

او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه  کرد: "تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

 

پشت بوته گل رز است."

 

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره

 

و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.

 

عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون

 

بیرون می زد.

 

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نمی توانست جایی را ببیند.

 

او کور شده بود.

 

دیوانگی گفت: من چه کردم، چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

 

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.

 

واینگونه شد که از آن روز به بعد...

 

«عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست»

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:21 توسط ماهک |

 

دفتر خاطراتمو؛ وا می کنم به یاد تو

 

در میارم عکسای یادگاریتو

 

عکساتو هی می بوسم و زل می زنم به دفترم

 

عشق تو مونده در دل و؛فکرتو مونده در سرم

 

زنجیر قفل یادتو از دل من وا نمی شه

 

طفلکی قلب عاشقم فکرته هر جا  همیشه

 

بعد تو روزگار من،خیلی به سختی می گذره

 

فکر نکن که عاشقت،یه روز عشقت و از یادت می بره

 

کاش خونه قلبمو باز بیای و چراغونی کنی

 

کاش تو حصار زندگیت باز منو زندونی کنی

 

کاشکی بیای مثل قدیما،دست توی دستام بذاری

 

قول بدی این بار که بیای باز نری تنهام بذاری!

 

آخه عزیزم هنوزم دوست دارم****

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:11 توسط ماهک |

 

 

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید. او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در اسمان

بالای سرش خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است او که محو تماشای زندگیش بود؛متوجه شد که گاهی فقط جای پای

یک نفر روی شن ها دیده می شود وان هم وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است.بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد وگفت:پروردگارا.... تو فر موده بودی اگر کسی به تو روی اورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بودو او را محافظت خواهی کرد. پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟ خداوند لبخندی زد و گفت:بنده ی عزیزم من دوستت دارم و هرگز تو راتنها نگذاشته ام. زمان هایی که در رنج و سختی بودی من تو را بر روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 15:30 توسط ماهک |

تقدیم به تنها ترین ستاره ی قلبم:

 

یا دته زیر نور مهتاب ،کنار مرداب، وقتی دستت تو دستم بود

 

وقتی تو چشمای نازت نگاه می  کردم

 

وقتی سرم رو شونه هات سنگینی می کرد

 

بهت گفتم:تو هفت تا آسمون  یه ستاره دارم که خیلی دوسش دارم

 

لبخند زدی و گفتی:جدی؟

 

گفتم باورت نمی شه

 

گفتی چرا؟ باورم می شه

 

ولی عزیزم باورت نشد

 

من یه دریا بودم و تو یه ماهی

 

با این که ماهی عاشق دریاست ولی ...

 

تو با همه ی ماهی ها  فرق می کردی تو عاشق دریا نبودی

 

این دریا بود که عاشق تو بود

 

وقتی  رفتی همه گفتن بذار بره این  نشد یکی دیگه

 

ولی نمی دونستن که هیشکی نمی تونه جای تو رو تو قلبم بگیره

 

همیشه آرزو داشتم یه بار دیگه ببینمت

 

حالا که دوباره چشمام تو چشمات افتاد

 

دوباره همه ی اون خاطرات تو دلم زنده شد

 

با اومدنت دوباره خاکستر زیر آتیش رو شعله ور کردی

 

ولی دیگه نمی خوام عاشق بمونم

 

می خوام برا همیشه فراموشت کنم درست مثل خودت

 

مثل خودت...عزیز دلم****

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:35 توسط ماهک |

                                            

برای تو می نویسم،تویی که امواج پر تلاطم را در خود جای دادی

تو،ای افسانه ی عاشقان،از کجا برایت بنویسم که مورد لطف قرار گیرد

برای چه و برای کدامین عشق اینگونه در خود پر خروش ترین دریا را

به وجود می اوری و صخره ها را می شکنی بگذار آرام مسیر نماید

آب های بیکران در این راه بنیان عشق

برایت سخن راز برملا ساختم که مونس شب های تاریک من باشی

ولی افسوس که افسانه بودی

طوفان ها را سهمگین کردی تا چه گویی ای دل بیکران من....

                 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:25 توسط ماهک |

 پنجره ی سخاوت نگاهت چه سرسختانه دلم را به بازی گرفت

 

                           وچه عاشقانه به من خیره شد

 

   من سالهاست که عشق را از پنجره ی نگاهم به زمین افکندم

 

 

اسیر

دل کوچکم اسیر زندان حقایق است

 

کاش می دانستم....

 

کاش می دانستم.....

 

ندانسته ها را،حقایق را

 

کاش می گفتند

 

قلعه بانان دل من

 

که حقیقت در کدامین کوی است

 

کاش می شد کاش ها را

 

پاره کرد و دور ریخت

 

کاش می شد کاش ها را کاشت

 

کنج زندان دلم!****

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:37 توسط ماهک |

وقتی شبیه آینه ها مهربان شدی

من یک ستاره ماندم و تو، کهکشان شدی
غمگین و دلشکسته به راهت نشسته ام

 از آن شبی که خاطره ای بی نشان شدی

با من سخن بگو که منم آشنای تو

ای آشنا که با دل من هم زبان شدی
می بینمت که پشت تن بوته های یاس 

 پروانه خیال مرا آشیان شدی
وقتی نشست مهر نگاهت به جان من

 چون عشق در خزان دلم جاودان شدیژ

**************************

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:45 توسط ماهک |

 

محض رضای خدا به من بگو بی وفا

 

بعد یه عمر آشنایی،چرا گشتی تو جدا

 

گفتی تا روز پیری،تا روزی که بمیری

 

تا دنیا،دنیا باشه پیشم می مونی و نمی ری

 

بگو...بگو ...با کی هستی،حالا کی رو می پرستی

 

دستهای گرمت رو تو چه دستی گذاشتی؟!

 

دیگه تو،تو تاریکی شب های من ناله و زاری

 

بگو... بگو....

 

شمع شب افروز که هستی؟!

 

***************************************

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 15:10 توسط ماهک |

 

کاش قدم هایت را آهسته می کردی تا با تو هم قدم شوم

 

کاش صدایم می کردی تا با تو هم صدا شوم

 

کاش دستت را به من می سپردی تا با تو همدل شوم

 

کاش فقط یه بار منو مهمون آغوش گرمت کردی

 

کاش فقط یه بار لب های  گرمت رو به لب های سردم می سپردی

 

کاش فقط یه بار نوازشم می کردی

 

کاش فقط منو داشتی ،دوستم داشتی

 

کاش فقط مال من بودی ،مال خود خودم

 

کاش فقط منو دوست داشتی...فقط منو 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 9:54 توسط ماهک |

 

 

                                  اگر باد بودم می وزیدم اگر ابر بودم می باریدم

 

اگر مهر بودم می تابیدم تا بدانی که دوستت دارم

 

اگر تا آخر عمرت بگویی از تو بیزارم

 

بخواهی یا نخواهی من همیشه دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:30 توسط ماهک |

 

اگر ترکم کردیِِِ رفتی زبرم

این سخن یادت نره

که یکی بود که یه روز

خونه داشتی تو چشاش

وقتی که نگاهت می کرد

دلت می رقصید تو چشاش

تو گرفتی دلشو......... 

  ولی افسوس که

ش-ک-س-ت-ی ... دلشو

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:24 توسط ماهک |

     

 

 

وقتی رفتی قلبم ایستاد سر کوچه خیالت

یکی گفتش بی خیال شو

حیف اون اشک زلالت

وقتی رفتی من شعر اشک و برای تو سرودم

آخه من جز یه عروسک واسه تو چیزی نبودم

وقتی رفتی گریه کردم

هم صدا با ساز و بارون

یادم اومد که می گفتی حاضری بدی واسم جون!

ولی با همه ی بد بودن هات من هنوزم دوست دارم!

               

 

 

 

 

 

رفتی ولی اینو بدون هرجا باشی دوست دارم......

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:55 توسط ماهک |

sepideh!!!                                                    

می گی بارون رو دوس داری ولی با چتر به زیر بارون می ری

میگی گل رو دوس داری ولی از شاخه می چینیش!

می گی پرنده رو دوس داری ولی توی قفس نگه می داری!

حالا چطور انتظار داری نترسم وقتی بهم می گی دوست دارم!؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:29 توسط ماهک |

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:25 توسط ماهک |

دوسِت داشتم ولی هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم
 

وقتي گريه مي كنم تورادرميان اشكهايم مي بينم

ولي اشكهايم راپاك مي كنم تا كسي تو را نبيند.

بيائيد آنچه دوست داريم بدست آوريم،

وگرنه مجبور ميشويم آنچه بدست مي آوريم دوست داشته باشيم ...
 

زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,

چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,

اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,

چشم خداچه كوراست ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,

همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين
دل,

يك مرگ سوت وكوراست

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:24 توسط ماهک |

 

 

اخی طفلکی شادمهر

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 15:28 توسط ماهک |

******

******